پیرمردِ مسلمانِ ایرانی

پیرمردِ مسلمانِ ایرانی
آخرین نظرات

سلام

اسرائیل کجاست؟ آمریکا کجاست؟ لبنان چی؟ جیبوتی کو؟ کره شمالی کجاست؟ و ...

جغرافیاتون خوبه؟ من افتضاحم. لطفاً کمی نقشه رو نگاه کنید و ببینید در دنیا چه خبره و کمی با کشورها و مختصاتشون و کوچیک و بزرگیشون آشنا بشید و بفهمید فرق قطب جنوب با شمال چیه و جفتشون یخ اند و بدانید که اسرائیل کنار لبنان و لبنان پشت سوریه و سوریه پشت عراق و عراق کنار ایرانه و بدانید که جیبوتی که این همه مسخره اش میکنند کجاست، واقعا جای مهمیه و الکی مسخره میکنن و از این حرفها.

لطفا دقت کنید، یه ده دقیقه ببینید و یاد بگیرید و از من به شما؛ یه روزی به دردتون میخوره، هم توی صحبتهاتون، ایراد نظر و سخرنانی، توی بحث، توی درس، توی زندگی و .... شاید باورتون نشه بعضی ها بخاطر همین ندانستن ها چه اظهار نظرهای مفتی که نمیکنند، حتی در عالم سیاست و در بین آدم گنده های مملکت، مثل اونی که گفت چند هزار کشور تو دنیا داریم و . . . لذا لطفا دقت کنید!/ کلیک کنید روی نقشه تا دُرُشت تر ببینیدش.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۲
شیخ صاعد بالازاده
بنام سلام
بعد عمری به این رسیده ام که هیچ ندارم و دلم برگشت و از ابتدا آمدن را می خواهد.
به هرکس هم که میرسم و می گویم، انگار نه انگار، هیچ کس مثل من غصه دار نیست. گویی برای همه حل شده است این که از کجا آمده اند، به کجا می روند و آمدنشان بهر چه بود. و فقط ما در این بحر در حال غرق شدنیم.
چرا شماها اینچنینید بقیه ی آدمها؟

راستی سر دوراهی ام، یک راه زندگی عادی و روزمره و یک راه فازِ سنگین و حس ترس و مرگ و هرلحظه مُردن! (مُردنِ شاعرانه منظورم نیست، مُردنِ راستکی، مُردَن با خون و درد) سخت است ایستادن و اثبات به خود!

بگذریم. تمت
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۹
شیخ صاعد بالازاده

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی رسیدیم نزدیک ظهر بود و توی مسیر انقد بد خوابیده بودم که گردن درد گرفته بودم. کلاَ هرجا بخوام برم مسافرت وقتی توی اتوبوسم توی حالت خواب و بیدارم و هی بیدار میشم و نگاه میکنم اطرافم رو باز میخوابم، حتی شده این خواب و بیداری ساعتها طول بکشه. حس میکنم عین خرس سنگین میشم و خوابم میبره. این دفعه هم استثنا نبوده و خوابیدم و موقع بیدار شدن سردرد و گردن درد داشتم. پیاده شدیم، اسلحه به دست و با لباس و پوتین نظامی هر سه گروهان به صف شدیم و فرمانده ای از فرماندهان به توضیح ایستاد و گفت آنچه باید می گفت.

گردن درد و سردرد باعث شد علی رغم تمام مسئولیتهایی که داشتم گوشه چادر ولو بشم و نای رفت و آمد نداشته باشم. در واقع گویی خودم حوصله و رمق تکون خوردن رو نداشتم. گذشت تا غروب و شام و نفت در چراغ علاالدین ریختن و رفتم بهداری و دو بسته قرص گرفتم و خوردم و برگشتم و دراز کشیدم و دیگران رفتند برای شرکت در برنامه ها و شب تر شد و بهتر نشدم که فرمانده بزرگ خیلی بامعرفت فرستاد ماشینی رو که دوباره بردنم بهداری و سُرُم زدم و لیوان چای و پتو و تکیه زدم گوشه ی چادر و تا فردا صبحی که بشود دیروز (چهارشنبه)/ تا اینجای کار دو نکته خیلی برام قابل تامل بود یکی کار فرمانده که با این همه نیرویی که داشت حواسش به همه چیز بود و از بی سیم چند بار جویای احوالم شد و یک هم یکی از بسیجی های هم چادر که وقتی دید دستم یخ کرده موقع سُرُم گرفتن، دستمو گرفت و با بازدم نفسش گرمش کرد که واقعا متعجب شدم چون نه آنچنان رفیقی بودیم و نه صنمی داشتم و همو بود که در به در از این چادر به اون او چادر دنبال چای برام گشت.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۴
شیخ صاعد بالازاده

به نام خدا و سلام

زیباست و گوش و دل نواز، اشاعه دهیم خوشمزه ترین حرفها، صداها، احساسات، نگاهها و بهترینها رو به امید اون که دودش تو چشم خودمون هم بره و ما نیز کیفور شویم از پراکندن عشق و محبت در کائنات.

الحمدلله رب العالمین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۳
شیخ صاعد بالازاده

به نام خدا


دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 40 ثانیه
 
+ اعتراف: حرفِ دلم نیست، حرفی نداشتم برای خالی نبودن عریضه گذاشتم و الا بی قرار نیستم، بغضی هم ندارم. متاسفم!
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۴
شیخ صاعد بالازاده

به نام خدا

سلام

مجددا کار رو شروع کردم و دارم می نویسم لذا لازم دونستم یه دستی به سر و روی لینک دونی وبلاگ بکشم و هر آنکس که ما رو رها کرده رهاش کنم و مجددا روحی تازه بدمیم در کالبد بی جان این وبلاگ و حس خوبی بهمون دست بده از نوشتن و خوندن و ابراز احساسات و حدیث نفس و نوشتن احوالاتمان و شما هم سهیم شوید در حس های خوب و بدمان، گاهی چیزهای خوب یاد بگیرید و متنبه شوید و گاهی هم بد بیاموزید از نوشته هایمان.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۳
شیخ صاعد بالازاده

به نام خدای اَحَد

سلام به شما تک و تنها ها (تنهاها چه قشنگ شد)

قبلترها عاشق تنهایی بودم، بعدتر که از تنهایی به در شدم و از این جهان به جهان دگر شدم نیز همچنان علاقه مندِیَم بود به تنهایی، نه به طور مطلق، که فقط خلا و گوشه ای برای تنفس! اما حالا تنهایی مرا دِق مرگم میکند.

الا یا ایها الساقی؛ هیچ یادت هست خدا، که می گفتمت تو تنهایی و من تنهایم؟! خوش و خرم! نگاهم به تنهایی چیز دیگری بود. حالا تنهایی آنچنان به دلم نمی چسبد، باور می کنی؟

ای تنهاترین تنها که به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نهی، دوستت دارم، خودت را و تمام آنانی که خود را به طریقی و به هر زور و ضربی شده به تو وصل می کنند.

خُب کمی حدیث نفس کنم با شیخِ خیالیِ ذهنم، با صاعد مجازی ام!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۰۸:۵۴
شیخ صاعد بالازاده